شطحيات عموقاسم




2
امشب احياست، تازه کی؟ آقاجان. اوه اوه اوه چه شود! بايد باحال باشه ولی بچه‌ها می‌گفتن که اينجا آقاجان زياد رو نمی‌کنه، تا ببپينيم چی می‌خواد بشه...
اين روزا دارم خيلی حرفا از زبون آقاجان علامه می‌شنوم. يه شعرايی می‌گه که نگو و نپرس، ميگن آقاجان ميگه که اون روزی و می‌بينم که شعرای آقاجان علامه هم مثل شعرای جناب حافظ بشن، حافظ به اون بزرگی و...

من گدايم، چه توانم ببرم در بر شاه
طمع بخششم از درگه سلطان من است
***
تو بندگی چو گدايان به شرط مزد مکن
که خواجه خود صفت بنده‌پروری دارد
***
بر ضيافتخانه فيض نوالت منع نيست
در گشاده‌ست و صلا درداده خوان انداخته


حق يارتون



2
به خدا اصلا حال ندارم که چيز ميز بنويسم، ولی خوب ديگه ناچاريه. سه‌شنبه مُجی از بابلسر اومد. اومد تهران پيش من. اسماعيل هم باهاش بود( از بچه‌های باحال اتاق مُجی اينا ). کلی گپ زديم و فرداش رفتيم دانشگده ادبيات که خانم آريان رو ببينيم. رفتيم و به طرز معجزه آسايی خانم آريان رو ديديم. نگاههای هرسه‌تامون حسرت‌آميز بود. همون نگاههايی که توی بابلسر به همديگه می‌نداختيم. اون غروب کنار ساحل بابلسر همه بچه‌ها جمع بوديم... آتيش روشن کرديم... شعر خونديم... بارون اومد... خيس شديم... خيسِ خيس شديم... خيسِ خيسِ خيس شديم... بليطامون رو برای تهران کنسل کرديم و فردا با همين نگاههای حسرت‌آميز چهارشنبه، خداحافظی کرديم. چقدر زود ميگذره.
شب رفتيم کلاس آقاجان. آقا اون شب يه جورايی شد يعنی راستشو بخواين ما يه جورايی شده بوديم. فردا شبش هم که آقاجان اومد دعای کميل بخونه، اولش گفت که بچه‌ها خيلی باحالن و شروع کرد به خوندن که دوسه جمله اول بود که گفت که ما اون حالی که بهش دست داده بود رو به هم زديم و تموم کرد ... نمی‌دونم که چی شد ولی من که خيلی شرمنده آقا شدم ...
بابا آقا خودش گفته که :
در کوی ما شکسته دلی می‌خرند و بس
بازار خودفروشی از آن سوی ديگر است

پس آقاجان ما اومديم ديگه... يا علی!



2
ديشب تا صبح با بچه‌ها نشستيم و چرت و پرت گفتيم. بعدش هم رفتم و سحری رو که نوبت اکبر بود بگيره و اون موقع توی خواب ناز بود، گرفتم و بچه‌ها رو بيدار کردم و با همديگه خوردم (تازگيا ياد گزفتم از اين کارای بامرام‌گونه انجام بدم، بچه‌ی خوبی شدم نه؟ [با اندکی چاشنی لوس‌مابانه در گفتار] ) و رفتم و به خونه زنگ زدم. احسان برداشت و کلی صحبت کرديم. خيلی دلم برای خونه تنگ شد. همينکه صدای بچه‌ها رو شنيدم، همينکه صدای بابا و مامانم رو شنيدم، اصلاً يه جوری شدم که نگو و نپرس. خوب ديگه چه ميشه کرد. بعد هم صبح به بهانه‌های الکی هی رفتم و به خونه زنگ زدم و هی رفتم و زنگ زدم و هی ... ای خدا...



2
بالاخره حاج‌محسن، نويسنده‌ی وبلاگ توت‌فرنگی که وبلاگش اين اواخر چيزی حدود 6500 بازديد کننده در روز داشت و يه چيزايي می‌نوشت که نگو و نپرس، خداحافظی کرد. خيلی برام جالب بود که چرا اين پسره که ايدز داره چرا اين کارا رو می‌کنه، خيلی دوست داشتم باهاش حرف بزنم و درددلش رو گوش کنم و ... اما حيف تموم شد و رفت. خيليا شايد فکرای بد دربارش می‌کردن ولی من عليرغم همه کاراش و حرفاش، خيلی بهش علاقه داشتم. به نوشته‌هاش، به انشا نوشتنش، به حرفاش، به هک شدنش، به html نوشتنش، به java script نوشتنش، به کرکری خوندنش، به ... اگه خواستين يه سری بهش بزنين توی اين وبلاگه (بود):
www.tootfarangi.blogspot.com
هرجا که هست در پناه الطاف حق باشه



2
همين الان خباز اومده و بالای سر من رو گرفته که بريم شهرک شهيد محلاتی ( همون جايی که آقاجان ساعت 7-8 سخنرانی دارن ). ميگه که من هم باهاش برم. نمی‌دونم که چی شد که دلم هوای آقاجان رو کرد. اين خباز هم که الان نشسته و تايپ کردن من رو می‌بينه عجب آدميه ها!!! خدا حفظش کنه...



2
بچه‌ها! جدی جدی تو اين فکرم که يه ستون فقط برای حرفای آقاجان بذارم. ديگه اوضاع خيلی داره قاراشميش ميشه. ديشب اصلا يه چيزايی گفت که مو رو تن آدم سيخ ميشد. نمی‌دونم ولی حس می‌کنم که آقا خيلی داره زجر می‌کشه، از دست همين ماها. نمی‌دونم والا ديگه...



2
الان ساعت حدود يک بعدازظهره و من چيزی حدود يک ساعته که از خواب بيدار شدم و اين برای يک نفر که داره برای کنکور ميخونه يعنی فاجعه. تا اسفندماه سه چهار ماه بيشتر نمونده و من همينجوری علافم و توی سايت پلاس. آخرش هم چوبش رو می‌خورم. خوب ديگه به خاطر اينکه زياد حرف نزده باشم کوتاه می‌کنم و عزت زياد...



2
ديشب آقاجان تشر زد که چرا دانشجوا درس نمی‌خونن و درس خوندنشون فقط مختصه به دوسه شب امتحان و درس خوندنشون به درد عمه‌شون می‌خوره و اين چه وضعيه و اين چه اوضاعيه و دمت گرمه و... بعدش گفت که وقتی کارا خراب می‌شه تازه می‌خوايم که درستش کنيم، می‌آييم بچه‌ها رو می‌فرستيم خارج و... خلاصه ديگه حرفش رو زد.
ديروز قبل از کلاس آقاجان يه سر رفتم خوابگاه احسان اينا(گرچه هنوز احسان نيومده). يه سری هم به اتاق روبروی احسان اينا (که همه بچه‌هاش 81ی هستن) زدم. ديدم که جداَ قاط زدن و اساسی هم قاط زدن، مخصوصا اون پسره، محسن. اصلا می‌گفت که حوصله هيچی ندارم و اصلا حرف نمی‌زد و مدام توی رختخوابش خواب بود و... ای ای ای ای ای... اينا که سال اولشون اينجوريه وای به حال سالای آخرشون. شايد امروز هم يه سری بهش بزنم.
راستی ديشب گفتم به بچه‌ها که من مطمئنم که امشب دخلم مياد (اين رو پسرا بايد بفهمن) گفتن چرا؟ گفتم خوب ديگه ما اينيم ديگه. برای سحری از خواب پاشدم ديدم که هر جفت هم اتاقيام، هم اکبر و هم خباز(تورج هم که رفته صحنه و نيستش، وگرنه...) يکی یه حوله دستشونه دارن ميرن حموم. از خنده روده‌بُر شدم. گفتم که قطعا يه منفی اشتباهاً توی اتاق ضرب شده که همه چی کاملا عوض شده. گفتم بچه‌ها! نگران نباشيد من حرفم درست درمیاد. اگه تا صبح صبر کنيد، من دخلم اومده. صبح که دوباره از خواب پاشديم ديدم که اکبر دوباره حوله رو گرفته و آره...ای امان از خرشانسی...



2
امروز دوباره اين بلاگر انگار که کَمکی آدم شده. ولی نه هنوز کامل کامل. نمی‌دونم که چيکارش بايد کرد، ولی اگر اجازه بده يه تغييرات اساسی توی تمپليت ميدم. آخ کخ کی شب می‌رسه که بريم پيش آقاجان. اين روزا واقعا داره کولاک می‌کنه.
راستی علی! اگه داری اين وبلاگ رو می‌خونی، يه تماسی با من بگير بی... بابا با معرفت!



2
نمی‌دونم، امروز بلاگر واقعاً قاط زده، هرکاری که می‌کنم هی غلط می‌گيره ونمی‌ذاره به تمپليت دست بزنم. من هم عصبانی شدم و هر چی رشته بودم پنبه کردم. همين الان هم دارم توی پرشين بلاگ يه وبلاگ طراحی می‌کنم. اگه اين بلاگر بخواد از اين بازيا درآره، ديگه دور بلاگر رو خط می‌کشم. آخه اين چه سايتيه که يه روز هک ميشه، يه روز کار نمی‌کنه ، يه روز غلط می‌گيره و يه روز دمت گرم واينا؟ من که ديگه ذله شدم. بابا تا کی هی بشور بساب! بابا من هم آدمم ديگه می‌خوام زندگی کنم ملت!



2
اين روزا که ماه رمضونه، انتظار بچه‌ها، مثل ماه رمضونای قبل، در مورد غذا می‌ره بالا و دردسرا شروع می‌شه. ماه رمضون امسال، آشپزای کوی دانشگاه ديگه شورش رو درآوردن و کيفيت غذاها از اونی هم که بود، بدتر شده و ديگه سنگ تموم سنگ تموم گذاشتن. ديشب ديگه بچه‌ها قات (قاط) زدن و ار ساختمونا رفتن بيرون و شروع کردن به سروصدا کردن. من هم که می‌دونستم کاری از پيش نمی‌ره رفتم و گرفتم خوابيدم. ساعت 9 بود که از خواب پاشدم که برم کلاس آقاجان که ديدم ای بابا گاوه زاييده واساسی هم زاييده. بچه‌ها رفته بودن توی «کارگر» و بعضی برای اين يارو مردکه آغاجری شعار دادن و نيروی انتظامی اومده و ... ما که داشتيم می‌رفتيم فقط دعا می‌کرديم که به خير بگذره که شب بتونيم برگرديم !!! برگشتنی ديديم بچه‌ها يا نمی‌دونم کيا، توی کارگر آتيش روشن کرده بودن و هی هی هی هی هی. داشتن يه عده رو، رو به جلال هدايت مي‌کردن. ساعت 12:30 شب بود. يکی از اين آقا باحالا که کلاه خوشگل داشت، يواشکی عکسمون رو گرفت و بعد بقيه جلومون رو گرفتن و کارت خواستن و بعد که فهميدن ما دانشجوييم و اينکاره نيستيم، با احترام ما رو فرستادن توی کوی و کلی مهم شديم و دمت گرم و اينا... ديگه کاملا برامون مشخص شد که هر کی بعداَ استخدام بشه ما سه‌تا ديگه فاتحمون خونده‌ست و ... امان اين ملت.



2
ديشب دوباره رفتيم خدمت آقاجان. اينبار هم مثل شبای ديگه يه تاکسی از خود کوی تا ميدون کشتارگاه يه‌تيکه ما رو برد. خيلی جالب بود. تازه محسن گفت که آقای رحيمی يه کليد بهش داده که وقتی تاکسی بخواد فوری براش فراهم می‌شه. گفتم که به من هم بگو، گفت «به وقتش»!!! اين محسن هم خيلی رنده و باحال. بگذريم، محسن جنادله «محسن جن» هم با اصرار با ما اومد که من می‌خوام اينی که شما اين همه راه رو می‌کوبين می‌رين پيشش رو ببينم و اومد. اومدن محسن همانا و عوض شدن صحبت آقا همان. اصلاً من نمی‌دونم چی شد، فقط همه چی پيچيد، چرخيد، عوض شد، قِل خورد و... بعد از جلسه محسن گفت که به جز ده دقيقه اولش، بقيه‌ش تبليغ علامه بود و فلان بود و بهمان بود و ... زِر زد که آی اين چه وضعيه و اين چه اوضاعيه وشما کجا مياين و... ولی حرفای آقا کار خودشون رو کردن. باشيم و يه سال ديگه‌ی «محسن جن» رو ببينيم.... اين آقاجان هم عجب بلده ناز کنه ها! (نمی‌دونم که ديگه از چه لفظی استفاده کنم).
امروز يکی از اين بچه‌های 80‌ی اومده بود از عرفان و سير و سلوک عرفانی از من می‌پرسيد. من نمی‌دونم چرا همه‌ی اينا برای من پيش مياد؟ آخه چرا من؟ ولی فک می‌کنم که بايد اينجوری باشه. هر چيزی راهی داره و ما هم شايد که راه اينا باشيم. ان‌شاالله. اين 80يه هم عجيب کشيده شده و من اميدوارم که باعث دوريش نشم. خدايا خودت کمک کن. راه رو همين دُور و برش حس کرده و ... ان شاالله که همه ما رو پيدا کنن.
داريم هماره خنجر شک در مشت
اي بيخبران! بيخبری ما را کشت
تا چند به گرد فرقه‌ها چرخيدن
زرتشت علی(ع) بود، علی(ع) هم زرتشت
اين رباعی توووووپ از ايرج عزيزه که هرجا هست دعا می‌کنم در پناه حق باشه.



2
ديگه ديشب، خرخونی برای کنکور رو شروع کردم. نمی‌دونم، ولی خيلی اميدوارم که نتيجه‌ی خوبی بگيرم، هرچند من تلاشم رو می‌کنم و بقيه‌ش با خداست. توی اين گير و دار خوندن «پله پله تا ملاقات خدا» رو هم شروع کردم تا ببينيم کی مي خواد تموم بشه.
بگذريم، ديشب رفتيم کلاس آقا جان و ايشون فقط دعای کميل خوندن و همين و... گفتن که چون مراسم اصلی از پنجم ماه رمضون به بعده، فعلاً مراسم خصوصيه و [فعلا اينجوری حال می‌کنيم]، ولی نمی‌دونم چی شده بود. الله اعلم.
باورتون ميشه الان می‌خواستم برم خوابگاه احسان اينا برای حموم کردن. خوابگاه ما که ماشاالله بزن به تخته، همشون بچه‌های ترتميز سوسول‌مامانی و ... اصلا نمی‌دونم امروز چه بلايی بود که همه ريخته بودن توی حموما. اصلا جای سوزن انداختن هم نبود. من هم تصميم گرفتم که يه سری به خوابگاه امام‌علی بزنم و حمومی کنم و صفايی بدم ودمت گرمه و... آره ديگه که منصرف شدم.
خيلی دلم برای «چشمای سياه» و آقا باحاله، تنگ شده. نمی‌دونم کی می‌خواد پيداشون بشه. البته آقا باحاله که معمولا توی تيررس ديد من هست، ولی اين «چشمای سياه» اين «چشمای سياه»...
ای عشق که تکيه‌گاه پنداشتمت
اي چاه نهفته راه پنداشتمت
ای «چشم سياه» آه ای «چشم سياه»
آتش بودی نگاه پنداشتمت
نمی‌دونم شعرش از کيه؟ يه بار تو راديو پيام شنيدمش، ولی هرکی هست و هر جا که هست، حق نگهدارش و دمش گرم...



2
امروز ديگه ماه رمضونه و همه هم اينو ميگن. ديگه راس‌راسکی برای سحری بيدار شديم و کلی هم حال داد. امروز صبح وقتی که رفتم سحری بگيرم، يه تلفنی هم به خونمون زدم و ديدم که همه بيدارن. آی دلم هوای خونه رو کرد... بابام می‌گفت کاش من هم اونجا پيش بپه‌ها بودم، گفتم خوب ديگه و اين خوب ديگه از اون خوب ديگه‌ها بود که نپرس...
ديشب من و خباز رفتيم فرهنگسرای بهمن، برای کلاس آقا جان، حدود ساعت 8:55 از خوابگاه حرکت کرديم و طرفای 9:40 اونجا بوديم. بعد از ميدون کشتارگاهه، يه 100 متر پايين‌تر از ميدون. وقتی رسيديم گفتن که چون سالن آماده نيست، امشب سخنرانی برگزار نمی‌شه و مراسم از فردا برگز... انگار آب سردی رو سرمون ريختن، ولی خوب حتماً اينجوری بهتر بوده و ...
ديشب تا سحر نخوابيدم و کتاب «سووشون» رو تموم کردم. بچه که بودم (کلاس سوم ابتدايی ) همچين بگی‌نگی خونده بودمش، ولی چيز زيادی نفهميده بودم، اما الان خيلی بهم حال داد. نمی‌دونم چی بگم ولی خيلی دلم به حال زری سوخت، خيلی‌خيلی زياد...
راستی، چند روزيه که از «چشمای سياه» خبری نيست، هرجا که هست اميدوارم که خدا حفظش کنه.



2
طبق قرار تقويم‌ها قرار بود امروز روز اول ماه رمضون باشه. ديشب هم من رفته بودم خوابگاه احسان اينا تا شلوارم رو از خياطيش تحويل بگيرم. سر شب به بچه‌های اتاق روبرويی سپردم که هر طوری شده من رو برای سحری بيدار کنن (همشون هم 81‌ای هستن). با کمال اطمينان گفتن که برم بخوابم و خوابای رنگی ببينم!!!! منِ از همه‌جا بيخبر هم رفتم و گرفتم خوابيدم. آره سرتون رو درد نيارم، داشتم خوابای جورواجور می‌ديدم که يه‌هويی ديدم بابام توی خواب باهام شروع کرد به اخم و تخم کردن و بدخلقی کردن و ... من هم که با بابام کلی جورم، حتی توی خواب هم کلی برام عجيب بود که اين چه وضعيه؟ و با هزار دلخوری تو جام اين‌ور و اون‌ور شدم و آروم آروم از جام بلند شدم ... چشتون روز بد نبينه و گوشتون چيز بد نشنوه!!!! که ديدم خروسای شهرک‌غرب دارن می‌خونن. پريدم و ساعت رو نگاه کردم و ... آره ساعت 5:7 يا 5:8 صبح بود (دو سه دقيقه از اذان صبخ گذشته بود) و کار از کار گذشته بود و... رفتم يه سری به آقايون خوش‌قول بزنم که ديدم تخت گرفتن خوابيدن و انگار که نه انگار ماه رمضونيه و بيدار شدنيه و نمازيه و از اين حرفاييه و دمت گرميه و ... ما هم رفتيم و نمازه رو زديم و گرفتيم تخت تا ساعت 9:30 صبح خوابيديم و کلی هم خوابای خوش!!!!!!!! ديديم. تازه بعد از اين همه دنگ و فنگ، وسطهای روز گفتم که امروز يوم‌الشک بوده و ...والا، اولش که اينجوری بود، نمی‌دونم آخرش می‌خواد چی بشه. الان هم که يه نيم‌ساعتی تا اذون مونده، نمی‌دونم چه جوری قار و قور شيکمم رو قايم کنم.
سالی که خوش است از بهارش پيداست ...



2
سلام! خيلی وقته که سلام نکردم. ميگن سلام سلامتی مياره. من هم اميدوارم که اينطور باشه. ديشب توی تالار دانشکده برق يه شب‌شعربرگزار شده بود، من هم به محض اينکه مسابقه مقدماتی روباتيک که توی تالار چمران(فنی پايين) داشت برگزار می‌شد، تموم شد، فرتی اومدم بالا که شب‌شعر رو از دست ندم و خوشبختانه طبق عادت مالوف، شب شعر تاخير داشت و من اوايلش رسيدم. راستشو بخواين خيلی دلم برای شب‌شعرای قديم تنگ شده. نمی‌دونم چرا ولی اين شب‌شعرا ديگه اون شب‌شعرای هميشگی نيست... بگذريم، جاتون خالی، بچه‌ها بودن، من هم دلم کلی گرفته بود. شب‌شعر تموم شد و من هم با خانم شيخی (از بچه‌های متال) کلی شعر خونديم، کلی از اولين شعرامون رو خونديم، براش حرف زدم، گفتم که امروز همه غريبه بودن، همه دور بودن، همه مثل سابق نبودن، مخصوصا... کلی برام حرف زد، کلی ناراحت شد و... خلاصه طفلی نمی‌دونست که من می‌دونم که اون چی می‌گه ولی من درد ديگه‌ای دارم که به دست اين و اون حل نمی‌شه. به هر حال خيلی ازش ممنونم. آره پيدا می‌شن آدمايي که بدن هيچ چشمداشتی به حرفای آدم گوش بدن و ...
يکی بايد بيايد
وشعرهای مرا
به خودش
تقديم کند
بی انتظار نگاهی
بی انتظار آغوشی ...
می‌گفت که من برای کسی حرف نمی‌زنم چون ملت وقتی به حرفای آدم گوش مي‌دن فقط سرشون رو تکون ميدن و ... ديگه چيزی نگفت...
راستی! فردا اول ماه رمضونه. ماه رمضونی که هر سال عجيب روی من تاثير می‌ذاشت، ماه رمضونی که خيلی به گردن من حق داره، ماه رمضونی که... ماه رمضونی که خيلی چاکرشم.



2
امروز سراغ آبجی رو از الی گرفتم. قرار شد يه خبری تا امشب به من بده. نمی دونم، ولی خيلی دلم گرفته از اين از اون از همه از همه همه همه. اول حتی روز تولدم رو بهم تبريک نگفت، باورتون ميشه؟ باورتون ميشه که الی هرچند دور، هرچند غريب، هرچند ناآشنا يه روزی از کنارم بگذره و ... يه روزی فکر می کردم که اگر همچون روزی بياد، ديگه آخر دنياست و من ... ولی بعدا دستم اومد که ای بابا، اونی که من دنبالشم و اون هم اومده دنبال من چيز ديگه است، يه چيز ديگه است که ما رو سرشار از انرژی می کنه يه چيز ديگه که همه مون تجربه ش رو داريم، همون چند ماه اول من با الی...



2
فردا روز عجيبی خواهد بود و من مطمئنم که دلم خون ميشه و ميسوزه... ولی چه بايد کرد. خوب ديگه اينهم از مرام روزگاره. البته بايد نشست و ديد. راستی دفاع از پروژه اينترنشيپ، ديروز به خوبی و خوشی تموم شد. بی حضور من و رولی. آخ که چه دفاعی بوده اين دفاع اينترنشيپ!!!!!!! فرزاد می گفت که سروشی (مدير پروژه) کف کرده بود و کلی تعريف کرده و ... ولی رحمانيان يک کمی خواسته که حالگيری کنه که دکتر با اون قصه های توپش از سلطان محمود و ... حالش رو گرفته و... بماند.
امروز «چشمای سياه» رو ديدم که اومدن روبروی آقا باحاله وايستادن و نمی خواستن برن، ولی چون آقاباحاله کمی ترسيد، «چشمای سياه» هم رفتن و ...فکر می کنم که فردا اتفاقای جديدی می افته و... ببينيم و تعريف کنيم
بُری باحاله، 12يکشنبه /8/1381، ساعت 2:55 بعدازظهر



2
من همين الان که توی سايت نشسته‌ام و دارم براتون اراجيف می‌نويسم، بايد توی ساپکو باشم و از پروژمون (اينترنشيپ) دفاع کنم. وای که چه روزگار توپيه!!!! البتهههههههههههههه ناگفته نمونه که من به دکتر بشارتی زنگ زدم و گفتم که می‌خوام بيام و اون هم گفت که نه بابا! لازم نيست. اينجا هم که مت نشستيم، هيچ خبری نيست!!!!!!!!!! خوب ديگه اين هم از ساپکو!
امروز يه لحظه «چشمای سياه» ديده شدن و بعدش اون آغا باحاله معرکه رو ول کرد و در رفت. باور کنين من خودم ديدمش. فکر می‌کنم که ترسيد با «چشمای سياه» روبرو بشه. هی‌هی‌هی‌هی‌هی امان از اين عشق پدرسوخته، امان‌امان‌امان‌امان‌امان...
پدر عشق بسوزد که درآمد پدرم
بُری باحاله، شنبه 11/8/1380 ساعت 1:52 بعدازظهر



2
امروز علی رفت. رفت که ديگه بره. رفت اهواز که مدارکش رو برای رفتن به سربازی آماده کنه و دوم دی ماه بپره و ... نمی‌دونم بدون علی چطور اوقات من می‌گذره، نمی‌دونم واقعاً نمی‌دونم. ولی البته اگه خدا بخواد و شعراش رو برای کنگره‌ی شعر بندرعباس قبول کنن (آخه علی هنوز هم که هنوزه شعراش رو برای کنگره نفرستاده و نهم هم که وقتش تموم شد !!!!) و اگر بازهم به اميد خدا شعرای من هم پذيرفته بشن، اونجا همديگه رو می‌بينيم، تازه اگه اونجا هم نشد بعد از اون توی گرگان می‌بينمش چون همين امروز زنگ زدن و گفتن که شعرامون رو برای يه کنگره شعر کشوری که بعد از کنگره شعر بندرعباس برگزار ميشه، بفرستيم و من و احسان رو دعوت کردن. انشاالله وقت زياده. راستی، امروز کلاس آقا بود. قراره که ماه رمضون هر روز، ساعت 7-8 توی شهرک محلاتی (توی مينی‌سيتی) وساعت 10-11 توی فرهنگسرای‌بهمن نزديکيهای ترمينال جنوب، سخنرانی داشته باشن. نمي‌دونم با اين درس و مشق چيکار کنم. امروز بعد از کلاس، ماحسن با کتاب طهارت آقا فال زد. اينجوری اومد که هردوش رو بيا که کار می‌رسه برات... اين هم از جواب آقا. اگه خدا بخواد هرچی درست باشه پيش مياد. امروز جمعه بود و از اون دوتا عشاق که ديروز براتون حرفشون رو زدم اثری نبود.تا فردا ببينم که چه پيش بياد. امروز هم آقا يه چيزايی درباره اون دوتا گفت که نپرس ...
بُری باحاله، جمعه 10/8/1381، برگشتنی از کلاس آقاجان

H   O   M   E

پنجره عمو